من از پخش این خبر بسیار متاسفم ولی حقیقتی است که رخ داده و من و هم دیگر نویسندگان و هم شخص مدیریت وبلاگ از بابت پخش این خبر ابراز تاسف و عذر خواهی میکنیم .
در هفته اول مردادماه، سي و چند روز بعد از كوچ اجباري از خانه و اختفاء و زندگي مخفي، پسرم دچار «گوش درد» شديدي شد و نيمه هاي شب، مجبور شدم او را به درمانگاه شهرستاني كه آن روزها در يكي از خانه هاي آن مخفي شده بوديم ببرم. داخل درمانگاه، پيرمرد رنجوري را ديدم كه زير دستان پسرك نوجوانش را گرفته و نرم نرمك او را از درمانگاه بيرون مي آورد. كمكش كردم. پسرش نمي توانست راه برود و خودش هم جاني نداشت كوله اش كند. من زير بغلش را گرفتم و تقريبا" از زمين بلندش كردم و با خودم كشاندم. چند تاكسي ايستاده بودند اما رقمهايي گفتند كه لابد براي پيرمرد زياد بود و داشت پا به پا ميشد. خواستم پولي به او بدهم اما ديدم پسرم از داروخانه درمانگاه بيرون آمد و داروهايش را كه خريده بود، نشانم داد كه يعني برويم. دكتر به او گفته بود گوشش عفوني شده و با آنتي بيوتيك خوب مي شود و چيز خطرناكي نيست. به پيرمرد گفتم خودم ميرسونم تون. او و پسرش را نشاندم صندلي عقب و راه افتاديم به سمت حومه جنوبي شهرستان. آرام با اشاره دستش مسير را نشانم مي داد. خيابانها خلوت بود و تند مي راندم. پسرش 17 يا هجده ساله به نظر مي رسيد. گفتم:« اسمت چيه جوون؟» پدرش زير لب جواب داد:«مهدي!» بعد انگار با خودش گفت:«يا مهدي صاحب الزمان! خودت تقاصشو بگير!» گفتم:«ايشالا چيزيش نيست! مهدي جان! تو بايد مقاوم باشي! چيه مثه پيرمردا شدي؟ محكم باش!» گفتم:« تصادف بوده؟ لابد با موتوري چيزي شيطنت كردي ها!» و لبخندي زدم تا فضا عوض شود. اما مثل اينكه همان شوخي من، يك چيز تلخ را در اين پدر و پسر زنده كرد. از توي آينه نگاهشان كردم. ديدم پيرمرد اشك مي ريزد و پسرش به هم ريخته! برگشتم به پسرم نگاهي كردم. او هم تلاشش را كرد تا فضا را عوض كند، برگشت و از «مهدي» پرسيد:« چندسالته مهدي؟ پيش هستي (پيش دانشگاهي) يا سّوم؟» پسرك باز جوابي نداد. در سكوتي سنگين رسيديم به خانه آنها. وقتي پيرمرد خواست پسرش را از ماشين پياده كند، زير لب چيزي گفت كه بدنم را لرزاند. به لهجه محلي گفت. چيزي شبيه اينكه «چه خبر از دل من داري يا مهدي»!؟ تا در خانه كمكشان كردم و ناله هاي ريز «مهدي» زير گوشم بود. گفتم نگفتي چش شده؟ تصادف كرده؟ عمل كرده؟ چي شده؟ پيرمرد اشك مي ريخت! فقط آه مي كشيد و زير لب نفرين مي كرد.كنجكاو شدم بدانم. پسرم را بردم و گذاشتم خانه پيش خانواده مان و دوباره راه افتادم سراغ خانه پدر «مهدي»! به پيرمرد گفته بودم مي روم و بعد مي آيم و او هم مخالفتي نكرده بود. خواستم برايش مرهمي باشم. مي توانستم اقلا" گوش خوبي براي شنيدن حرفهايش باشم. از گفتگو با مردم شهرهايي كه سفر مي كنم، خيلي چيزها ياد گرفته ام. تلخ يا شيرين، فرقي ندارد. هر كجاي اين سرزمين، شيريني آشنايي با مردم و تلخي ستمي كه هر كدام به نوعي مي كشند، برايم سرشارند از تجربه ها. گاهي چيزي كه مي نويسم، حرف كسي است كه در همدان برايم گفته، يا درددل كسي است در شمال يا اصفهان. خيلي از اينها ديگر حرفهاي شخص من نيستند.حرفها و دردهاي مردماني است كه اينجا و آنجا مي بينم. مردمي كه سهراب سپهري آرزو كرده بود«كاشكي اين مردم، دانه هاي دلشان پيدا بود!» و بلافاصله دريافته بود كه اگر بتواند دانه هاي دل خونين مردم را مانند دانه هاي انار ببيند، شايد تحملش آسان نباشد: «مي پرد در چشمم آب انار!» اين روزها، دانه هاي دل مردمان بسياري را ديده ام، كه سرخ بوده اند و خونين! و «غم»، در دانه هاي دل خونين خيلي از آنها پيداست! شايد براي همين است كه من و پيرمرد، زود جور شديم و او سفره دلش را برايم باز كرد. تو گويي همديگر را سالهاست مي شناسيم. وقتي رسيدم، خواهر بزرگ «مهدي» در را باز كرد. نمي دانم چرا مرا «آقاي دكتر!» صدا كرد. ديگر اين كلمه از زبانش نيفتاد. من هم مخالفتي نكردم. «عاقله زني» حدودا" 46 ساله بود كه غمي بزرگ در چشمهايش بود. فقط او و مهدي و پدر پيرشان در خانه بودند. چند سالي بود كه مادرشان مرحوم شده بود و مهدي از كودكي، مادر نداشت و اين خواهر دلسوز، برايش مادريها كرده بود. اينكه از كجا شروع كرديم به صحبت و چطور بحث را كشاندم به مريضي «مهدي» و چطور پيرمرد اعتماد كرد سفره دلش را برايم پهن كند، طولاني است. بماند. بحثهاي حاشيه اي را حذف مي كنم و سرگذشت دردناك پسر 18 ساله اي را مي گويم كه حالا رنج عفونت روده و آسيب جدي مقعد امانش را بريده و افسردگي شديدي دارد و بخصوص خطر بيماري مهلك ايدز هم تهديدش مي كند. بدتر از همه اينكه، از علت اين بيماري و اين جراحتها، حتي خجالت مي كشند به فاميل خود هم حرفي بزنند. اما گشودن عقده دل براي يك مرد غريبه، حداقل اين خوبي را دارد كه دل آدمي را سبك مي كند. پايد پيرمرد به همين دليل، حرفهاي دلمه شده روي دلش را با من گفت و كمي سبك شد. *** مهدي پارسال با پسر دائي اش به تهران رفت تا كار پيدا كند. چندجايي كارگري كردند و بالاخره در يك پيتزافروشي در خيابان آزادي كاري پيدا كردند و شبها همانجا مي خوابيدند. مهدي درسش را نتوانسته بود ادامه بدهد. عكس خندان او روي طاقچه، زمين تا آسمان با اين پسرك پژمرده و زرد و افسرده حال فرق داشت. در عكس زيبا و خندان بود، با چشماني براق و حالا پيرمردي شده بود كه فقط موهايش سفيد نشده باشد؛ فرتوت و پژمرده. مهدي روز 25 خرداد به دستور صاحب پيتزافروشي، از عصر مغازه را تعطيل مي كند و از پشت شيشه ها بيرون (راهپيمايي سكوت 25 خرداد) را نگاه مي كند. يك پارچه سبز هم به مچش بسته بود و مهندس موسوي را دوست مي داشت. پسر دائيش گفته او مغازه را سپرد و رفت توي پياده رو و كم كم با موج مردم راه افتاد و دور شد. از آن به بعد پسر دائي، خبري از مهدي نداشت تا بعد از 23 روز سرگرداني پدر مهدي در كلانتريها و دادگاهها، به قول خودش:«يه تيكه گوشت كبود و مريض به ما تحويل دادن و گفتن اين پسرت! زود برگردونش شهرستان وگرنه ...» تهديدش كرده بودند هيچ چيزي از زنداني شدن پسرش و «چيزهاي ديگر!» به كسي نگويد و آن پيرمرد بدبخت هم نگفته بود و حالا هم داشت براي اولين بار، با من درددل مي كرد چون «بالاتر از سياهي هم مگه رنگي هست؟» مهدي روز اول، تب داشت و هذيان مي گفت. با ديدن خون فراوان در ادرار و مدفوعش، دكتر درمانگاه برايش چند آزمايش نوشت و معاينه هاي دقيق تري كرده بود. بعد از اينكه دكتر معالج،«يواشكي» به پدر مهدي هشدار داده بود كه « طبق آزمايشهايي كه كرديم، پسرت را يك يا چند مرد، با زور مورد تجاوز جنسي قرار داده اند!» پيرمرد از حال رفته بود. «پارگي شديد مقعد» بعد از بارها تجاوز و خونريزي، مقعد و روده هاي او را دچار عفونت شديد كرده بود و بر اساس اين ظواهر مشكوك، دكتر درمانگاه مي خواست «مقامات قانوني» و كلانتري را در جريان «احتمال يك جرم» مثل زورگيري و تجاوز به عنف قرار بدهد كه پيرمرد، ماجراي «زنداني بودن پسرش» را گفته بود و كاغذ آزادي پسرش را نشان دكتر داده بود. دكتر شوكه شده بود و پيرمرد گفته بود ديگر از مقامات قانوني و پليس و مأمور مي ترسد و پسرش بدتر از او شده:« وقتي داشتيم از درمانگاه مي رفتيم، هنوز رنگ صورت آقاي دكتر، مثل گچ سفيد شده بود! فهميده بود همين مأموراي قانون(!)، اين بلاها رو سر مهدي آوردن!» مهدي از اتفاقات روزهاي زندانش، خيلي كم حرف زده بود. چندباري هم كه مي خواست براي پدرش شرح روزهاي زندانش را بگويد، از شدت هق هق از حال رفته بود و حرفهايش ناتمام مانده بود. ظاهرا" بعد از پايان راپيمايي، در درگيري هاي خيابان آزادي، مهدي در ميان جمعي از معترضان و بسيجيان قرار مي گيرد و هول مي كند. چندين باتوم مي خورد و تا به خودش مي آيد، بدست چند بسيجي مي افتد و حسابي كتكش مي زنند. بعد او و عده اي جوان ديگر را سوار ماشيني كرده و به جايي برده اند كه بر اساس مشخصاتي كه گفته بود بايد «كمپ كهريزك» بوده باشد. چيزهايي كه از سوله ها و قفسه هاي فلزي و ... كفته بود، كساني به پدرش گفته بودند :كمپ كهريزك» بوده. آنجا تعداد بسياري از دستگيرشدگان را در قفسه هاي فلزي زنداني كرده بودند و خوراك روزانه زندانيان، كتك و كابل و آويزان كردن از پاها و شكنجه هاي ديگر بود. فرداي دستگيري، يك مأمور مي آيد و مهدي و يك پسر ديگر را با كتك بيرون مي برد. جلوي بقيه زندانيان فرياد مي زده:«همتونو مثل اينا مي بريم و مي...نيم!» مهدي صداي يك مرد ديگر را شنيده كه گفته: « ببريد حامله شون كنيد اين بچه قرتيا رو!» مهدي را به اتاقكي بردند كه در فقره اول، مورد تجاوز يك مأمور قوي هيكل قرار گرفته و در حين تجاوز، از هوش رفته. بعد دوباره و دوباره. در همان روز، بيشتر از چهار مرتبه او را مورد تجاوز قرار داده بودند و خونريزي او، چنان شديد بوده كه به سلول فلزي و داغي منتقلش مي كنند كه كوچكتر بوده و به غير از «مهدي»، سه چهار پسر جوان ديگر با جراحتهاي شبيه به او در آن زنداني بوده اند. مهدي گفته «كف سلول پر از خون و پر از مگس و بوي تعفن بوده! و يكي از بچه ها انگاري از ديشب مرده بود و مأمورها نفهميده بودند!» مهدي و چندين جوان ديگر، در طول حدود دو هفته در كمپ كهريزك، براي «آدم شدن!» و «ادب شدن!» بارها مورد تجاوز مأموران قرار گرفته بودند و در نهايت او را به بيمارستاني كه نامش را نمي داند، منتقل كردند. بعد از شتسشو و بخيه پارگي مقعد، او را بدون بستري در بخش، به زندان ناشناخته ديگري در داخل شهر تهران برده اند و بعد از حدود هفت روز گرسنگي و باتوم روزانه(!)، بالاخره او را به قيد ضمانت كتبي مبني بر «اقرار به خوش رفتاري مأموران زندان!» و تعهد به «عدم شركت در هرگونه تجمع و راهپيمايي ضد نظام!»، به پدرش تحويل دادند. پدر بيچاره بي آنكه از واقعيت جراحتهاي مهدي خبردار باشد، پيكر نيمه جان پسرش را با اتوبوس به شهرستان محل زندگيشان منتقل مي كند و بعد از يك روز، با معاينه دكتر درمانگاه، متوجه اصل جنايتها مي شود. حالا مهدي افسرده و با نگاهي بي روح و خيره به نقش و نگارهاي قالي، در بسترش خوابيده بود. آن عكس كجا؟ و اين چهره زرد و تكيده كجا؟ خواهرش گوشه اتاق نشسته بود و زير چادرش ضجه ميزد و نفرين مي كرد. آقاي خامنه اي و احمدي نژاد را نفرين مي كرد. چنان پر سوز نفرين مي كرد كه من از نفرين هايش ترسيدم و بر خود لرزيدم و مو بر بدنم راست شد. آن روز گمانم اول ماه شعبان بود. پدر مهدي زير لب ذكر «يامهدي» مي خواند و دعا مي كرد تا نيمه شعبان، روز ولادت حضرت مهدي، مسئولان نظام تقاص اين ظلم و اين جنايت كثيف را پس بدهند. نمي دانم آن عدالت گستر جهان،«مهدي موعود عج» چه نگاهي به ستمكاري و جنايات نايب خودخوانده اش دارد؟ آيا آن «مهدي» به چشمان بيروح و بدن مجروح اين «مهدي» نگاهي كرده؟ و اگر نگاهش كرده، چه حالي پيدا كرده است آن امام غايب؟ وقتي از خانه پدر «مهدي» بيرون آمدم، ساعت حدود چهار صبح بود. با پيرمرد كلي رفيق شده بودم. اما هرچه اصرار كرد نماندم. دلم گرفته بود و بايد مي زدم بيرون. نفسم در نمي آمد. گمانم يك جاي مسير را اشتباهي رفتم و رسيدم به يك گندمزار. نمي دانم برق رفته بود يا آنجا آنقدر تاريك بود كه هيچ نشاني براي يافتن مسير به چشمم نمي خورد. «شبي تاريك و...» جاده را برگشتم. باز تاريكي بود. ايستادم. به آسمان نگاه كردم. بدنبال يك «كوكب هدايت» در آسمان شب چشم مي دواندم. چرا اين سرزمين، از سياهي ستم و ظلم، چنين تاريك شده؟ چرا نوري از هدايت نمي آيد؟ ما به جبران كدامين اشتباه، اسير اين سياهي شده ايم؟ كجاي مسيرمان را اشتباه رفته ايم؟ سرم را گذاشتم روي فرمان و گريستم. قبل از رفتن، با تلفن همراهم، از «مهدي» چند عكس گرفتم. از پرونده پزشكي اش، از برگه آزاديش. به اين بهانه كه يك آشنا دارم براي رسيدگي! و قول شرف دادم براي حفظ جان مهدي و خانواده اش، عكسها را به «مقامات مسئول!» نشان ندهم. ببينيد ظلم تا كجاست كه مردم از همين «مقامات مسئول» مي ترسند و اين خانواده زخم خورده، مثل عزرائيل از مأموران نايب امام زمان وحشت دارند! «مهدي» هنوز جلوي نظرم است؛ با همان چشمان بيروحش و زندگي اش كه «نابود» شده و صدها تن مانند او كه شايد داستانشان، در دلهايشان مدفون و مكتوم است و راز خود را با هيچكس نخواهند گفت، از ترس آبرو يا تهديد مقامات مسئول!اين عكسها را براي ارائه به دادگاهي نگه مي دارم كه مطمئن هستم به زودي براي محاكمه سران نظام ضداسلامي و جنايتكاران ضدبشري تشكيل مي شود. مي گويم مطمئنم! اگر مي پرسيد چرا چنين مطمئن هستم؟ خودم هم نمي دانم چرا؟ فقط مي دانم اركان بارگاه الهي، بيش از اين نمي تواند در مقابل نفرين جانگداز پدر و خواهر رنجديده «مهدي» و آه خود او تاب بياورند. آن ضجه هايي را كه من شنيدم و هنوز مرا هم مي لرزاند، خيلي زودتر از اينها صبر خدا را لبريز مي كنند و با «همت مردم»، بساط ظلم اين نظام فاسد در هم خواهد پيچيد. اطمينان من، از تاثير سوز آن ضجه هاست!
پارسینه/ دوشنبه ۱۹ مردادماه ۱۳۸۸- سرعت اینترنت رایگان در کره جنوبی ٥٠٠ برابر سرعت اینترنت پولی در ایران است واینترنت پرسرعت “آ.دی.اِس.ال.” به معنای واقعی در ایران وجود ندارد. به گزارش پارسینه کارشناسان حوزه ارتباطات و فناوری اطلاعات با اذعان بر این موضوع می گویند: طبق استانداردهای بین المللی حداقل سرعت اینترنت آ.دی.اِس.ال.، ٥١٢ کیلو بیت در ثانیه است، درحالی که در ایران این سرعت به کمتر از ١٠٠ کیلو بیت در ثانیه می رسد! براساس برنامه چهارم توسعه تا پایان سال ٨٨ (پایان این برنامه) تعداد پورت های فعال آ.دی.اِس.ال. باید به ٥/١ میلیون پورت برسد؛ درحالی که هم اکنون به جای ٩٠٠ هزار پورت فعال، کمتر از ١٠٠هزار پورت فعال آ.دی.اِس.ال. وجود دارد. به عبارت دیگر نفوذ آ.دی.اِس.ال. در ایران یک نهم میزان پیش بینی شده در برنامه چهارم توسعه است. متخصصان این حوزه معتقدند: شرکت مخابرات با فراهم نکردن تسهیلات لازم و محدود کردن سرعت اینترنت آ.دی.اِس.ال. باعث ورشکستگی شرکت های (پ.آ.پ.) شده و اکنون نیز برخلاف اصل ٤٤ قانون اساسی در مورد لزوم توجه به امر خصوصی سازی، خود برای راه اندازی پورت های آ.دی.اِس.ال. وارد عمل شده است. دکتر علی اکبر جلالی، استاد دانشگاه علم و صنعت و پژوهشگر”آی.تی.”، می گوید: اینترنت پرسرعت در جهان استانداردهای خاصی دارد. در بسیاری از کشورهای دنیا سرعت ٥/١ مگابیت بر ثانیه را سرعت معمول برای اینترنت پرسرعت می دانند، این در حالی است که در برخی کشورها از جمله ایران آ.دی.اِس.ال.(اینترنت پرسرعت) به عنوان یک وسیله ارتباط پرسرعت تلقی می شود که حداکثر سرعت آن فقط ١٢٨ کیلو بیت بر ثانیه برای مردم است. بنابراین می توان نتیجه گرفت که در حال حاضر در ایران اینترنت پرسرعت هنوز
جنازه متعفن کشته شدگان بعد از روزها از سلول به سطل زباله منتقل میشد! توی کهریزک هر دو نفر رو میانداختن توی یک اتاقک تاریک، تا سه روز از غذا هیچ خبری نبود. باید گرسنگی میکشیدیم و به جای غذا کتک مفصل میخوردیم. معمولا بچههایی که دستگیر میشدند و به اونجا منتقل میشدند، در طول راه اونقدر کتک خورده بودن که سلول جای جون دادنشون بود. توی بعضی از این اتاقکها که ازش به عنوان سلول استفاده میشد، همسلولی بعضی از معترضین دستگیر شده که از بیرون میآوردن، تریاکیها و معتادهایی بودن که قبلا توی کهریزک نگهداری میشدن. یک روز صبح بوی خیلی بدی توی سلولها پیچیده بود، بوی تعفن. یکی از معتادهایی که از قبل توی کهریزک نگهداری میشد، یک روز صدای فریادش بلند شد که زندانبان بیا! همسلولی من مرده و بوی گندش همه جا رو ورداشته. وقتی زندانبان اومد چندتا فحش آبدار نثار معتاده کرد و گفت مرتیکه چرا الان میگی؟ کاشف به عمل اومد که چون اونجا غذا در حدی که فقط نمیریم بهمون میدادن که معمولا هم سیبزمینی بود، مرد معتاد، از مرگ جوونی که ۴ روز قبلش در سلول بر اثر شکنجههای شدید جون داده بود و مرده بود، به زندانبانش حرفی نزده بود تا سهم غذای همسلولیاش هم نصیب خودش بشه و چند روزی از گرسنگی در امان بمونه، تا اینکه بالاخره بوی جسد اون جوون بیگناه بلند شده بود و دیگه نتونسته بود تحمل کنه و مجبور شده بود زندانبانش رو خبر کنه. من صدای زندانبان رو از اتاقک کناری میشنیدم وقتی که اومد، در سلول رو باز کرد و دید که اون جوون مرده و بعد از بد و بیراه گفتن به اون معتاد، بهش گفت که جنازه رو بندازه توی سطل آشغالی که بیرون سلول بود. صدای کشیده شدن جسم سنگینی روی زمین بازداشتگاه رو میشنیدم، بوی تعفن توی سرم پیچیده بود، و آخر هم صدای سقوط یک جسم سنگین توی یک بشکه حلبی … به خودم میلرزیدم، اون فقط یک نفر بود، من ۳۶ جسد رو با چشم خودم دیدم که به همین وضع کشته شدند و معلوم نیست به کجا منتقل شدند… خبرنگار موج سبز آزادی: در اینجا اشک امان این جوان را برید و دیگر دلم نیامد بیش از این خاطرات تلخ آن روزها را در ذهنش زنده کنم، راهم را کشیدم و با بغضی که گلویم را سخت به درد آورده بود و چنگ میزد، از دادسرا خارج شدم. در طول راه به این فکر میکردم که آن جوان تا کی کابوس آن لحظات را خواهد دید؟ چه کسی مسئول تنشهای روانی صدها جوان امثال اوست؟ و چه کسی مسئول مرگ دهها جوانی است که هیچکس نام و نشان آنها را نمیداند و حتی جنازه آنها را ندیده؟
موج سبز آزادی : این توصیفات را یکی از آزادشدگان کهریزک از دوران بازداشتش در این کشتارگاه برای خبرنگار موج سبز آزادی نقل کرده است. این جوان دو روز پیش در مقابل دادسرای تهران و پشت در اتاق قاضی حداد این خاطره را در حالی برای خبرنگار موج سبز آزادی تعریف کرد که لبها و دهانش از شدت ترس خشک شده بود و هنوز آثار ضرب و شتم در پایین چشم و کنار پیشانیاش دیده میشد. این خاطره را درست همانطور که او تعریف کرد، تنظیم کردیم تا چیزی از قلم نیفتد:
به نقل از اسلام راستین
آينده : به رغم توصیه نخبگان و افراد خاص اجتماعی در مورد کنار گذاشتن کینه ها و اتهام زنی های دو ماه اخیر و پس از انتخابات ریاست جمهوری، صداوسیما در رویه ای جالب بیش از 100 تن را به صورت مستقیم و غیرمستقیم شامل ممنوعیت تصویری و فعالیت در این سازمان کرده است.
به گزارش خبرنگار “آینده”، پس از ممنوع شدن فعالیت و تصویر چهره هایی مانند سید جواد هاشمی، ساعد باقری، سهیل محمودی، عبدالجبار کاکایی ساختار این محدودیت ها دو ماه پس از انتخابات چهره دیگری به خود گرفته است.
حالا محدودیت به نام هایی رسیده که معروف ترین آنها سیدرضا میرکریمی، مجید مجیدی، حسین پاکدل، احمدرضا درویش، فاطمه معتمدآریا، محمد رحمانیان، سید محمدرضا بهشتی، هوشنگ توکلی، لیلی رشیدی، بهاره رهنما، کیومرث پور احمد، کمال تبریزی، حسین برزیده، هما روستا، مهتاب نصیرپور، مرضیه برومند، لادن مستوفی، داریوش مهرجویی، عزتالله انتظامی، علی نصیریان، محمدعلی کشاورز، محمد نوری، محمد رحمانیان، مهدی کرمپور، محسن مخملباف، مازیار میری، محمد احصایی، احمد مسجد جامعی، معصومه ابتکار، علیرضا رئیسیان، منوچهر محمدی، علی معلم، حسین زمان، حبیبالله صادقی، فرشته طائرپور، مرتضی رزاق کریمی، سامان سالور، پگاه آهنگرانی، پانته آ بهرام، منیژه حکمت، رویا نونهالی، امیر جعفری، منوچهر شاهسواری، عبدالحسین مختاباد، حسام الدین سراج، مسعود کیمیایی، گوهر خيرانديش، مسعود رایگان، رویا تیموریان، محمدرضا فروتن، ابوالفضل جلیلی، اسرافيل شيرچى، مهرشاد کارخاني، شاهین فرهت، محمد وافری، فاطمه راکعی، داوود رشیدی، هدیه تهرانی، باران کوثری، خزر معصومی، بیژن امکانیان، بزرگمهر حسینپور، داریوش فرهنگ، لیلا حاتمی، علی مصفا، سعید ابوطالب، جمشید بایرامی، حسین خسروجردی، علیرضا قاسم خان، احمد اسفندیاری، محمدرضا عارف، نجفقلی حبیبی، مجید انصاری، حسن بلخاری، مهدی منتظرقائم، محمود نجاتی حسینی، محمدعلی خلیلی اردکانی، کامپوزیا پرتوی، محمدعلی نجفی، قاسم افشار، مجید کیانی، علی ژکان، ابراهیم حقیقی، سیروس تسلیمی، حمید فرخ نژاد، داریوش پیرنیاکان، امیر جغتایی، محبوبه بیات، محمدرضا اصلانی، همایون امامی، ابراهیم حسن بیگی، افشین علاء، رضا رییسی، فیروزه زنوزی جلالی، جعفر ابراهیمی، محمود دولت آبادی، یوسفعلی میرشکاک، جمال میرصادقی، علی باباشاهی، عماد افروغ، سید مهدی شجاعی، احمد پورنجاتی، محمد بهشتی، عاتقه صدیقی(رجایی)، عیسی کلانتری، الهه کولایی، محمد ستاری فر، صادق زیباکلام، رخشان بنی اعتماد، ناصر تقوایی، حسین علیزاده، جلال ذوالفنون، ناصر چشم آذر، علیرضا شجاع نوری و استاد محمدرضا شجریان می باشد.
جالب این است که در اسامی اعلام شده نام مرحوم سیف الله داد نیز مشاهده می شد که با فوت این کارگردان و مدیر موفق سینمای کشورمان نام وی از این لیست حذف شد.
براین اساس پخش مجموعه های تلویزیونی و تله فیلم و فیلم های سینمایی از افراد هنری برشمرده که پیش از این تولید شده بلامانع است، اما کلیه افراد ذکر شده ممنوعیت تصویری و فعالیت در قالب برنامه های سازمان صداوسیما را تا اطلاع ثانوی دارند.
سوال اینجاست، آیا سازمان صداوسیما که برای لفظ “رسانه ملی” غش و ضعف می کند، چنین رفتاری را دال بر ملی بودن تلقی می کند یا عقده گشایی با سلیقه های مختلف در انتخابات ریاست جمهوری؟!
آیا با چنین رفتاری که با فرهیختگان و هنرمندان و چهره های فرهنگی انجام می شود، می توان در انتخابات های آینده کشور مشارکت این طبقه پرمخاطب جامعه را مدنظر داشت؟
چرا متولیان این رسانه بزرگ کشورمان بدون اینکه روی تاثیر مستقیم یک حرکت و تصمیم خود ارزیابی درستی داشته باشند، وارد ماجرا شده و کمر نظام را از هزینه های خود ساخته خم می کنند؟
متاسفانه در کنار بحران ممنوعیت تصویر و فعالیت چهره های برشمرده به نظر می رسد برخورد با بدنه صداوسیما هم شروع شده که اخراج زن و شوهر شاغل در رادیو گفتگو و اخراج سردبیر شجاع رادیو جوان در صدر آن است و در ادامه تعدادی از عناصر فنی و اداری شاغل در این سازمان به دلیل شرکت در راهپیمایی ها یا تجمع های مختلف از خدمت معلق شده اند.
این لیست و اسامی داخل آن موجب شده که برنامه های مختلف رادیو و تلویزیونی به صورت گفتاری از آوردن افراد برشمرده منع شوند و پخش شبکه های مختلف رادیو و تلویزیونی به جهت عدم انتشار اسامی مورد اشاره مکتوبی را به بخش های تولیدی اعلان نکنند، اما از پخش تصاویر این افراد در قالب برنامه های تلویزیونی جلوگیری می کنند.
در این میان بیشترین تاثیر را برنامه “این شب ها”، “صبح عالی بخیر” و برنامه ”خانواده” در شبکه یک، “دو قدم مانده” به صبح در شبکه چهار، “به خانه برم
ی گردیم” در شبکه تهران و “خانه فیروزه ای” در شبکه سه دچار بحران داخلی شده و بسیاری از میهمانان، کارشناسان و حتی مجریان خود را از دست داده اند.
با این وضع و محدودیت های شدید اعمال شده آیا می توان این رویه و ممنوعیت فعالیت افراد برشمرده را تکذیب کرد؟
البته که دیوار حاشا بلند است و به همان خاطر که مکتوبی برای ممنوعیت تصویری و فعالیت افراد مختلف منتشر نمی شود، بهانه برای تکذیب میسر است. اما متولیان محترم سازمان صداوسیما دقت داشته باشند که مجریان و کارشناسان یک برنامه به محض اینکه قلع و قمع می شوند از سوی مردم و مخاطبان حرفه ای به خوبی قابل شناسایی است و با افراد حذف شده نیز به همین دلیل قطع همکاری می شود.
ای کاش سینه چاکان لفظ رسانه ملی، آن قدر شجاعت و دیدگاه بلند داشتند که دعواهای زن و شوهری در حاشیه سلیقه های انتخاباتی در کشور را که در هر کشوری وجود دارد، به دیده یک چشم عاقل می نگریستند و از به هم زدن این کلاف سردرگم در پاشنه جام جم خودداری می کردند.
اگرچه این حرفها به این سادگی به گوش تئورسین های متولی بر صداوسیما نمی رود، اما می توان کاهش شدید آگهی های بازرگانی و واکنش های تند مردم نسبت به برنامه هایی مانند بخش خبری 20:30 شبکه دو، بخش خبری 20 شبکه خبر و برنامه های بی مایه سیاسی و از بین رفتن اعتبار بخش های خبری صداوسیما را از عوارض نخست این اشتباه رسانه ای و تسویه حساب شخصی دانست
عمق فاجعه همواره از آن چیزی که می بینیم و می شنویم فراتر است. این اصل همواره بر سیستمهائی که خود را تابع قانون و حساب و کتاب خاصی نمیبینند صادق است. اوین و کهریزک و دیگر چاله چوله های نظام مقدس ولی فقیه نه تابع حساب و کتاب بلکه به امان ذوق و سلیقه و بی وجدانی زندان بانان رها شده اند. وقتی فاجعه ای را در یکی از زندانهای تهران میبینیم و یا میشنویم همواره میبایست این سئوال را از خود بپرسیم که در زندانهای شهرستانها چه خبر است!؟ وقتی تجاوز به دختران باکره در شب پیش از اعدام آنها در دهه شصت را به لقای واهی اصلاح حضرت والی این رژیم می بخشیم کمی آنطرفتر هیولائی مثل فلاحیان با دختران و فرزندان ما آنچه میکند که تنها برای دانستن کرده های او به کمیته حقیقت یاب مخصوصی نیازمندیم! کمی آنطرفترک "زهرا بنی یعقوب" در چاله ای از چاله های همدان مورد تجاوز قرار گرفته, کشته میشود و جنازه اش را زیر انبوهی از سیمان مدفون میکنند. اینک نیز با خواندن نامه افشاگرانه مهدی کروبی قرار است دوباره خوش بینی های خود را مورد بازبینی قرار دهیم, هنوز هم که هنوز است سربازان گمنام ولی فقیه به زنان و مردان ما در زندانها تجاوز میکنند... اینکه علاوه بر تجاوز آنها را میربایند, شکنجه کرده و در خیابان و زندان میکشند شاید تا به این لحظه امری طبیعی باشد! ما را باش که رگ غیرتمان از خودفروشی دختران ایرانی در امارات و دیگر کشورها در حال انفجار است و با انتقاد از رژیم انتظار هپروتی روزهای بهتر را میکشیم! ما را باش که سالی دو سه بار با یاد آوری فاجعه تجاوز به دختران باکره قبل از اعدام در دهه شصت همچنان در هپروت به اتمام رسیدن آن دوران سیاه بسر میبریم! ما را باش که با ژست فیلسوف مآبانه فکر میکردیم فاجعه "زهرا بنی یعقوب" امری تصادفی و غیر سیستماتیک است که مقلدین و جان برکفان آقا از آن بعنوان یک دستور کار استفاده نمیکنند! ... تمامی این فجایع میتواند بنحوی ترجمه اصطلاح "ولایت پذیری" از سوی حسین شریعتمداری و دارودسته باشد. البته هیولاهای مذکور "ولایت پذیری" را مترادف با "قانون پذیری" هم میدانند اما شما آنها را در فهم واژه قانون و قانون پذیری جدی نگیرید. آقا نه اینکه صلاحیت رهبریت و مرجعیت را داشته باشد, بلکه صلاحیت و اهلیت امانتداری از یک زن و مرد ایرانی در زندان را هم ندارد! جالب اینجاست که راه حلهای پیشنهادی از سوی دوستان و یاران محترمی که در بدنه نظام هستند(بودند) همواره به این ختم میشود که از آقا بخواهند آدمخوارانی که بدستور ایشان این جنایتها را مرتکب میشوند شناسائی و متوقف کند! گفته میشود که جنایتها کم کم روی دوران ستم شاهی را هم سفید کرده است, بنده با مطالعه چند کتاب و مشاهده چند فیلم از دوران قرون وسطی جمله اخیر را تصحیح کرده و میگویم: جنایتهای این رژیم روی جنایتهای دوران قرون وسطی را هم سفید کرده است, جنایتهای مدل صدامی و استالینی و قذافی و دارودسته پیش کش آقا... راه حل بدست آقا نیست, راه حل بدست ما ملت ایران است.
در تهران نشسته ام و مانند جن زدگان هر بار که به سراغ این فضای مجازی می آیم، با خبری وحشتناک روبرو می شوم که هر کدامش به تنهایی برای به زیر کشاندن یک حکومت کفایت می کند. به راستی این قوم را چه شده است؟ چرا چنین می کنند؟ آیا برای حفظ اسلام تجاوز می کنند؟ آیا برای نگهداشتن قداست نداشته ی رهبر است که با سیگار جای جای تن پسران را می سوزانند؟ نه ، کلمات نمی توانند عمق فاجعه را نشان دهند. آنقدر در این فاصله ی چند ماهه ظلم کرده اند که اگر همین حالا و در جلوی دیدگان من احمدی نژاد را هم اعدام کنند، باز هم آرام نمی گیرم. اصلا دیگر نمی دانم چه می خواهم. یک روزی رایم را می خواستم، اما حالا چه؟ انسان باید درگیر باشد تا معنی ظلم و جنایت را درک کند. هنگامی که این کلمات را می خوانید، فقط یک احساس گنگ نفرت در وجودتان ایجاد می شود. اما اگر ظلم را از نزدیک شاهد باشی، هیچ مرهمی نمی تواند از درد آن بکاهد. برای مادر ندا، سهراب و دیگران؛ وقتی که همه ی هیاهوها، بیانیه ها، تسلیت ها، و گرد و غبار ها تمام شود، تنها یک چیز می ماند، جای خالی جگرگوشه های شان... آن وقت است که به قول مرحوم گلشیری «آدم حسابی گریه اش می گیرد». آخر مگر می شود؟ تا همین چند وقت پیش بودند، حرف می زدند، نظر می دادند،تحلیل می کردند؛ اما حالا نیستند، گم شده اند، آنها را دزدیدند... وقتی میر حسین فریاد زد چرا بزرگان از این همه درد فریاد نمی کشند، اطلاعات خیلی بیشتری داشت، و می دانست جانیان چه به روز مردم این دیار می آورند...
در صورتيكه رفسنجاني به حذف ازنماز جمعه واكنشي نشان ندهد;پروژه حذف ايشان از ریاسن خبرگان و مجمع تشخیص
بعد ازجلوگیری رسمی از حضور هاشمی رفسنجانی در نماز جمعه;در صورتيكه هاشمي رفسنجاني به حذف از نماز جمعه واكنشي محكم نشان ندهد. از همين الان منتظر باشند تا بزودي پروژه حذف ايشان از رياست مجلس خبرگان و مجمع تشخيص مصلحت نظام كليد بخورد
* دهمين تنفيذ بالاترين مقام اجرايي كشور، طبق بند نهم اصل 110 قانون اساسي. اين پنجمين تنفيذ تاريخ جمهوري اسلامي در مردادماه و سومين تنفيذ در روز 12 مرداد است. جالبتر آنكه احمدينژاد درست در تاريخ 12 مرداد 1384 حكم تنفيذ خود را از دستان رهبر معظم انقلاب دريافت كرد و اكنون بعد از 4 سال، اين موضوع مجددا تكرار شد.
* «واعتصموا بالله هو مولاكم فنعم المولي و نعم الوكيل» در پشت سر محل سخنراني رهبر انقلاب تعبيه شده بود؛ تذكري كه همگان به آن احتياج دارند.
* از حوالي ساعت 9 كم كم حسينيه امام (ره) در حال پذيرش مدعوين است؛ از وزير و نماينده و فرمانده گرفته تا جوانان و پيشكسوتان سياسي. سالخوردهتر ها از صندليهاي در نظر گرفته شده سود ميبرند و جوانتر ها به دنبال مكانهاي نزديكتر به جلو مي گردند. مراسمي كه امكان تحقق آن 4 سال يكبار آن هم با حضور رهبر انقلاب است، مشتاقان بسيار دارد.
* روسای قوای مقننه، قضائیه و دبیر و اعضای شورای نگهبان و همچنین برخی مقامات و چهره های سیاسی، نمایندگان مجلس خبرگان رهبری و نمایندگان مجلس شورای اسلامی وبرخی سفرای کشورهای خارجی و هنرمندان ورزشکاران ، در این مراسم حضور داشتند اما هاشمی رفسنجانی که در همه تنفیذهای بعد از انقلاب حضور داشت ، غائب بزرگ این آیین بود. ضمن این که سید محمد خاتمی، رئیس جمهور پیشین ،مهدی کروبی،رئیس پیشین قوه مقننه و سید حسن خمینی هم در این مراسم حضور نداشتند. قابل ذکر است خاتمی در یزد به سر میبرد.
* گروه نوازنده سرود ملي، در طبقه بالا مشغول تمرين هستند. يك تمرين كامل موجب اشتباه بسياري از حاضران ميشود. با آنكه قريب يك ساعت به شروع تنفيذ مانده، اين تمرين باعث ميشود، اكثر حاضران بايستند و گمان كنند برنامه آغاز شده است. بعد از مشخص شدن اين اشتباه، همگان ميخندند و صلوات بلندي ختم ميشود.
* محلي را كه براي جانبازان در نظر گرفته شده، به خاطر همان شوق جوانان كه در بالا ذكر شد، پر شده و جايي براي نشستن اسطورههاي مقاومت ملت كه اكثرا نيز صاحب مدالهاي علمي و وزرشي هستند، نيست. فردي از پشت ميكروفن درخواست ميكند كه با نام ولي عصر (عج) كمي به جلو بروند. فضا فراهم مي شود و البته جلوس سختتر. با آنكه جمعيت بسيار متراكم هستند، اما محل هايي مانند پشت ستونها كه امكان رويت رهبر انقلاب فراهم نيست، خلوت و بدون طرفدار است.
* علاوه بر سياسيون كه حضور آنها در تنفيذ حكم رئيس جمهور امري عادي است، ابتكاري نيز به كار رفته بود و برخي هنرمندان همچون محمدرضا شريفينيا، احمد نجفي مجيد مظفري و محمد صالح علاء به همراه برخي نمايندگان ورزشكاران مانند افشين قطبي، حسين رضازاده و محمد مايلي كهن در مراسم حضور داشتند.
* همين حضور هنرمندان باعث شكل گيري اجتماعات كوچك، اما منحصر بفردي شده بود. حسين شريعتمداري مدير مسئول روزنامه كيهان، احمد نجفي و حسن قشقاوي سخنگوي وزارت خارجه يكي از اين اجتماعات بودند.
* ساعت به حوالي 10 كه ميرسد، همگان منتظر حضور رهبر معظم انقلاب و آغاز مراسم هستند. سفراي كشورهاي مختلف جهان در رديفهاي آخر و روي صندليها نشسته و در حال چك كردن دستگاههاي ترجمه همزمان خود هستند. تصويربرداران دل از اجتماعات فرهنگي، هنري و سياسي نميكنند.
* "آقا " ساعت 10:30 قدم به حسينيه بيت رهبري ميگذارند و رئيسجمهور منتخب مردم و رئيس قوه قضائيه در سمت چپ ايشان و رئيس قوه مقننه و دبير شوراي نگهبان در سمت راستشان قرار دارند. چند شعار در اعلام ولايتمداري كارگزاران نظام سر داده ميشود و سپس سرود ملي به صورت زنده اجرا ميشود. قرآن ميخوانند و بعد نوبت گزارشدهي وزير كشور است. رهبر انقلاب با دقت به آمارهاي محصولي گوش ميدهند.
* 15 دقيقه گزارش وزير كشور كه تمام ميشود، رئيس دفتر مقام معظم رهبري متن حكم تنفيذ را ميخوانند و از "جبهه شكر بر آستان منعم محبوب سائيدن " براي قدرداني از حضور 40 ميليوني مردم سخن گفته ميشود. رهبر انقلاب همچنين يادآور ميشوند كه "رأى مردم و تنفيذ اينجانب تا هنگامى است كه ايشان بر اين صراط قويم پايدار باشند ". رئيس جمهور كه اوضاع مزاجياش نيز نسبتا نامساعد بود و علاوه بر سرفههاي چندين باره، بعضا دستمالي نيز در مقابل دهان داشت، آرام با تسبيح ذكر مي گفت.
* سه صفت "شجاع، سختكوش و هوشمند " در حكم تنفيذ احمدينژاد، قند را در دل هواداران رئيسجمهور آب مي كند و حسابي به آنها مزه مي دهد. تكبير و صلواتي گفته ميشود. احمدينژاد در ساعت 11 حكم تنفيذ خود را دريافت ميكند. رخصت بوسيدن دست آقا ميخواهد، اما آغوش رهبر را گشوده ميبيند و بوسهاي بر بازوي رهبر انقلاب ميزند.

* احمدينژاد 35 دقيقه سخن مي گويد و برنامههاي دولت دهم را در عرصههاي مختلف تشريح ميكند. آنجا كه خطاب به دولتهاي مداخلهگر در امور داخلي ايران هشدار داد، تكبير جمعيت را شنيد و وقتي برنامههايش را بيان كرد، با تحسين رهبري مواجه شد. اكثر سفراي خارجي تمام جملات احمدينژاد خطاب به كشورهاي مداخلهگر را يادداشت مي كنند.
* رئيس جمهور اما سخنان خود را با يك نويد پايان ميدهد: صبح نزديك است ...
* آقا سخنان خود را اينگونه آغاز ميكند: امروز براي ملت ما و آينده ما جلسه مباركي است انشاء الله. ايشان سخنان رئيس جمهور را متين و درست و به جا خواندند. از بحث انحرافي تقدم جمهوريت يا اسلاميت نظام بر يكديگر انتقاد كردند و انتخابات را پيام و تجربه و امتحان ناميدند.
* از نكات قابل توجه در هر سخنراني رهبر انقلاب، استفاده از اخبار دقيق و ظريف يا به اصطلاح "كد " است. اين نكات همواره مورد توجه تحليلگران داخلي و خارجي قرار گرفته است. ولي امر مسلمين در ادامه سخنان خود، يك كد را به طور ظريف مورد استفاده قرار داده و تاكيد كردند كه اخبار ما از تحركات دشمن در حين انتخابات و پس از آن، "تحليل " نيست بلكه "اطلاع " است.
* ايشان همچنين برخي اقدامات دوران انتخابات و پس از آن را "تقليد مغلوط 57 "، كاريكاتوري از انقلاب و مسجد ضرار توصيف كردند كه اين توصيفات با توجه ويژه مسئولان سياسي و امنيتي كشور قرار گرفته بود و با حساسيت به نگارش در ميآمد.
* حسن ختام فرمايشات رهبر فرزانه انقلاب، تاكيد بر تعامل قوا بود و برنامهريزي در كارها. كارگزاران نظام فارغ از ديدگاههاي دوران انتخابات خود به خوش و بش و گفتگو مشغولند و اين سخنان تا حوالي اذان ظهر به طول ميانجامد.
* تنفيذ افتخاري است و بار سنگيني بر دوش. همانطور كه چلّه روز انتخابات تا تنفيذ، پر از حساسيت و نكته بود، اين 4 سال دولت دهم نيز پر از فعاليتها و اقدامات له و عليه دولت خواهد بود. هر كه دارد سوداي ايران بهتر، بسم الله ...
برگزاری مراسم تنفیذ حکم رئیس جمهور در نظام جمهور اسلامی ایران یکی از مهمترین و حساس ترین مراسمی است که در حضور رهبر معظم انقلاب برگزار می شود و طبق بند نهم اصل 110 قانون اساسی امضا حکم ریاست جمهوری پس از انتخاب مردم، از جمله وظایف و اختیارات رهبری میباشد.
تاكنون ۱۰ بار حكم و مراسم تنفيذ در نظام جمهورى اسلامى برگزار شده است كه ۵ مورد آن توسط امام راحل و ۵ مورد آن هم توسط مقام معظم رهبرى انجام شده است.
پس از مراسم تنفيذ، رئيس جمهور بايد مطابق اصل 121 قانون اساسي با حضور در صحن مجلس شوراي اسلامي مراسم تحليف را بجا آورد و پس از ان کابینه خود را به مجلس شورای اسلامی معرفی کند

فرید زکریا در برنامه امروز خودش در "سی ان ان" راجع به دادگاههای نمایشی ایران٬ به نکته جالبی اشاره کرد و آن هم اینکه٬ این دوره زمانی از حکومت ایران٬ دقیقا به روش اواسط دهه ۱۹۳۰ استالین اداره می شود٬ فیلم کوتاهی از دادگاههای دوران استالین و مقایسه تصاویر آن با دادگاههای نمایشی ایران نشان داد. در این مورد تحقیقاتی کردم که نتیجه اش جمع آوری مطالب ذیل شد: ۱- تصفیه کبیر نامی است که به تصفیهٔ حزب کمونیست شوروی و سرکوب سیاسی و دستگیریهای وسیع در اتحاد شوروی در اواخر دههٔ ۱۹۳۰ میلادی اطلاق میشود. این دوره معمولاً با حضور سراسری پلیس, مظنونیت همگانی به «خرابکاران» , محاکمههای نمایشی و زندانها و اعدامهای مخالفان تصویر میشود. جوزف استالین رهبر وقت شوروی را مسئول اصلی تصفیه کبیر مینامند. ۲-آندره ویشینسکی (1883-1954)، حقوق دان و سیاستمدار روسی بود که بیشتر به خاطر نقش خود در دادگاههای نمایشی در دوران استالین مشهور است.در سال 1953 او دادستان کل اتحاد جماهیر شوروی شد و به مغز متفکر "تصفیه کبیر" ژوزف استالین تبدیل گشت. این گفته او مشهوراست: "اعتراف متهم، شاه شواهد است." او در محاکمات مسکو در طول تصفیه کبیر، دادستان بود. او به متهمان با ناسزاگویی، فحاشی و متلک گویی خطاب می کرد. ۳- نيکيتا خروشچف، جانشين استالين، حکومت و کيش شخصيت استالين را در کنگره معروف حزب کمونيست شوروي در 1956 محکوم کرد و پروسه استالين زدايي را آغاز کرد که بعدها به جدايي چين و شوروي انجاميد.خروشچف در سخنراني حزب کنگره از استالين گفت و اعلام کرد استالين بزرگترين آدم کش تاريخ است! کسي از ميان جمعيت به خروشچف گفت: زمان اين وقايع تو کجا بودي؟ خروشچف به آرامي گفت: چه کسي اين سوال را پرسيد؟ کسي جوابي نداد. خروشچف پاسخ داد: همين جايي که الان تو هستي! " ۴- استالين روزي گفته بود: مرگ يک نفر٬ تراژدي است ولي مرگ ميليون ها نفر٬ تنها يک آمار است!"
من متاسفم از اینکه این چنین مسائلی ( پستهای گذشته) را به عنوان مدیریت وبلاگ اجازه انتشار دادم اما اخبار کاملاً موثق بود و واقعیاتی بود که در زندان اتفاق و در این 50 روز اتفاق افتاده من و بقیه نویسندگان این وبلاگ به هر حال از تمام بازدید کنندگان عذر خواهی میکنیم به علت نوشتن سخنانی که کمی باععث شرمساری است .
مدیریت وبلاگ
کروبی: گمان نمی کنم که زندانیان قبل از انقلاب هم چنین چیزی [ تجاوز به دختران و پسران] «دیده یا شنیده
مهدی کروبی نامزد معترض به نتیجه انتخابات، در نامهای از اکبر هاشمی رفسنجانی خواست تا گزارشها درباره «تجاوز جنسی به دختران و پسران» بازداشتی در حوادث پس از انتخابات را پیگیری کند. آقای کروبی در این نامه نوشته است که خبر این اقدام «شنیع» را گروهی از کسانی که دارای «پستهای حساس» در کشور هستند، در اختیارش گذاشتهاند. این نامه، آنطور که حسین کروبی فرزند آقای کروبی گفته است، ۱۰ روز پیش برای رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام ارسال شده و پس از آنکه آقای هاشمی به آن پاسخی نداد، در اختیار رسانهها قرار گرفته است. در این نامه آمده است: «برخی افراد به دختران بازداشتی با شدتی تجاوز نمودهاند که منجر به ایجاد جراحات و پارگی در سیستم تناسلی آنان گردیده است. از سوی دیگر افرادی به پسرهای جوان زندانی با حالتی وحشیانه تجاوز کردهاند، به طوریکه برخی دچار افسردگی و مشکلات جدی روحی و جسمی گردیدهاند.» کروبی نوشته که گمان نمیکند «زندانیان دوران ۱۵ ساله مبارزات قبل از انقلاب، از افراد توده گرفته تا گروههای مسلح مبارز التقاطی تا اعضای نهضت آزادی و موتلفه و حزب ملل اسلامی که در زندان با هم زندگی کردهاند،» چنین چیزی «دیده یا شنیده» باشند آقای کروبی نوشته که با شنیدن چنین خبری بر خود «لرزیده و تا صبح خوابش نبرده است.» دبیرکل حزب اعتماد ملی از آقای هاشمی «مصرانه» خوسته است که این موضوع را با آیتالله علی خامنهای مطرح کند تا در این خصوص تحقیق شود. وی پیشنهاد کرد که «هیاتی بیغرض» از طرف رئیس مجلس خبرگان رهبری برای بررسی این موضوع تشکیل شود. کروبی اعلام کرده که آماده است «بدون حب و بغض و با رعایت کمال انصاف، مسئولیت» تحقیق و بررسی را بر عهده بگیرد. دبیرکل حزب اعتماد ملی در نامه خود آورده که گمان نمیکند «زندانیان دوران ۱۵ ساله مبارزات قبل از انقلاب، از افراد توده گرفته تا گروههای مسلح مبارز التقاطی تا اعضای نهضت آزادی و موتلفه و حزب ملل اسلامی که در زندان با هم زندگی کردهاند،» چنین چیزی «دیده یا شنیده» باشند. «برخی افراد به دختران بازداشتی با شدتی تجاوز نمودهاند که منجر به ایجاد جراحات و پارگی در سیستم تناسلی آنان گردیده است. از سوی دیگر افرادی به پسرهای جوان زندانی با حالتی وحشیانه تجاوز کردهاند، به طوریکه برخی دچار افسردگی و مشکلات جدی روحی و جسمی گردیدهاند» در جریان اعتراضها به نتیجه انتخابات که صدها نفر بازداشت و مورد ضرب و شتم قرار گرفتند، گزارشهایی نیز در مورد «تجاوز» به برخی از بازداشتشدگان در زندانها منتشر شد که با سکوت مقامهای مرتبط با بازداشتها مواجه شده است. این برای نخستینبار است که یک مقام بلندپایه ایران در نامهای رسمی، به موضوع «تجاوز جنسی» به برخی بازداشتشدگان اشاره کرده و خواستار مشخص شدن «صحت و سقم» آن میشود. مقامهای جمهوری اسلامی تاکنون واکنشی به این نامه نشان ندادهاند.
وقتی نامه کروبی رابه هاشمی می خوانیم چگونه می توانیم احساس نفرت وخشم خودرانشان ندهیم وقتی می نویسد:عده اى از افراد بازداشت شده مطرح نموده اند كه برخى افراد با دختران بازداشتى با شدتى تجاوز نموده اند كه منجر به ايجاد جراحات و پارگى در سيستم تناسلى آنان گرديده است.» آیا تجاوزبه دختران وپسران درراستای مبارزه با انقلاب نرم به اصطلاح خودشان بوده آقایان جنتی یزدی ا.ن و... که فریادمسلمان بودن وامام زمانی بودنشان گوش فلک راکرکرده می تواند بیایندوبگویندعوامل انگلیس وامریکا آمدندوتجاوزکردندیا فرداخواهندگفت خودآقای موسوی مسئول این تجاوزات است چه کسی مسئول این قتل وتجاوزات وشکنجه هاست آیا احمدی نِژادارزش این راداشت که جوانان ودختران ایرانی موردتجاوزقراربگیرند.جرم این دختران وپسران چه بوده است ؟